X
تبلیغات
زیر آسمان آبی الوند
از سنگها و آدمها...

چه خاصیتی از ما..چه حسی از ما.. کدام دوست داشتنها و دشمن داشتنها، می تواند روزگار را تاب بیاورد و نابود نشود؟و اصلا زمان چه آشوبی در تلقی ما از حقیقت و چه دگرگونی از تصور ما از واقعیت ایجاد می کند؟ نوروساینتیست ها معتقدند، با گذر سن (زمان!)، احتمال تغییر در نحوه تفکر، پایین می آید و از همه ثابت قدم تر، آموزه هایی است که از کودکی در کلّه ها! فرو کرده اند..

 شاملو جایی می گوید: «در مجموع شاید سه سالی را در خارج کشور بوده‌ام، اما آن سال‌ها را جزو عمرم به حساب نمی‌آورم. می‌دانید؟ راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است.
[...]
دیگران خود بهتر می‌دانند که چرا جلای وطن کرده‌اند.
من این‌جایی هستم. چراغم در این خانه می‌سوزد،
آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.»

پی نوشت: "بعد از تو هیچ بر دل سعدی گذر نکرد.."


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 21:21  توسط میثم | 

زمستان 88

فریدون مشیری میگه: «من هوارم را سر خواهم داد..چاره درد مرا باید این داد کند!»
خواستم بگم راست میگه..

همین.


پ.ن: با صدای شجریان گوش کنید. http://www.youtube.com/watch?v=DN8rKglcIk8



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 0:25  توسط میثم | 

تهران، پاییز 89

می‌خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟...کشور من شبیه اون مادری یه که میبینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو میدوزه و بعد پسرش رو خاک میکنه...کشور من همون پدریه که هر روز برای دختر هفت ساله اش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک میسازه...یه سرباز هیجده ساله که اهل شوخی یه و مثل پاکت های شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته : از اینجا ببرین...

پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی، مترجم تینوش نظم جو

 

پ.ن: آذر هشتاد و هشت بود..شاید مثل یکی از این روزها..سینا می خواست مجید توکلی را منصرف کند از حضور در دانشگاه. روی همان نیمکت معروفِ پارکی که بعدها اسمش را گذاشتند پارک "مجید توکلی"! من هم نشسته بودم و گوش می دادم!

چند روز بعد مجید را گرفتند.

چند ماه بعد سینا ممنوع التحصیل شد.

چند سال بعد هم من، غربت نشین جایی شدم که نمی دانم کجای طالعمان بود.

حالا نشسته ایم اینجا ژست روشنفکری میگیریم و فرتُ فرت، تئوری می دهیم..از تحولات دنیای عرب گرفته تا رابطه سکولاریسم و پلورالیسم و شاید هم گه گاهی سخاوتمندانه فحشی نثار مسئولان می کنیم که زلزله زده ها لرزیدند از سرما و دخترکان سوختند در آتش، بعدش هم لبخند مزخرفی بر صورت که...

پ.ن: نترسین..نترسین..ما همه مثل هم هستیم!


همین

.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 1:8  توسط میثم | 

«من اشتباه می­کردم...از هیچ مرزی نمی­شود راحت گذشت! پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می­شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای ترک وطن باید از پوست خود جدا شد....»

الدورادو... لوران گوده 

خلنو، گردنه ورزاب، زمستان 88


رعد و برق دست بردار نبود و هر صدایش مانند انفجاری بود که تن را می لرزاند...احساس می کردیم باد چادر را از جا می کند...

بیرون آمدم، صدای کم رنگی لابه لای باد پیچ می خورد...فرهاد است که می خواند:
«صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست...گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب، بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار...من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک»

می دانی...انگار راه برگشتی نیست..روزگار می گذرد و بعضی را جا می گذارد..عبور می کند و فراموش می کند...گویی که وجودشان هیچ خاصیتی برایتان ندارد.
اما بعضی را نه..حتی به روزگاران!


پ.ن: اينجا هوا خيلی سرد است و اين همه ی اعترافِ ماست!


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 1:16  توسط میثم | 


چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد...

(اخوان)


 « واقعیت این است که زندگی، زندگی است و همیشه افتضاح است.. البته دوره‌ هایی بهتر از دوره‌ های دیگر هستند و رقت بار است وقتی احساس کنیم که الان همه چیز دنیا روبه راه است...» 

پل استر


از کمجل که برگشتم گوشی را روشن کردم...تعداد زیادی مسیج...با احسان حسین نژاد تماس می گیرم..احسان! خبریه پسر؟ سرم گیج می رود..برفهای "تنگ گلو" گلویم را سخت می گیرد..

توضیح دادن حس کسی که سه شنبه شب با دوستی باشد و تا ساعتی از شب گذشته بگویند و بخندند و دو روز بعدش جنازه دوست را بر سر دستها از حصارچال تشییع کنند، حقیقتا دشوار است...

زمرد عزیز را...چهره اش..ته لهجه خراسانی اش...خنده هایش... از یاد نخواهد رفت..


پ.ن.: مهدی زمردی، پنج شنبه ششم مرداد در حصارچال در اثر لغزش! از روی برفچال! و برخورد با سنگهای خشن حصارچال، جان به جان آفرین تسلیم کرد..

پ.ن.2: هنوز هم در باور ما نیست...حرفهایش در شب سه شنبه بسیار عجیب بود..

پ.ن.3: ای کاش برای رفتن به حصارچال تردید نمی کردم..



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 1:34  توسط میثم | 


حسش نیست اما دلم می خواهد بروم و از بلندترین نقطه شهر فریاد بزنم؛ آی آدمها...ما هستیم...راحت بخوابید و فردا صبح، ساعتتان را به وقت جهنم تنظیم کنید..


عکس را از اینجا برداشتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 3:32  توسط میثم | 

سفارت بریتانیا طی گزارشی که در سال ۱۳۰۵ از اوضاع سیاسی ایران در عصر رضاشاه تهیه کرده، می‌نویسد:
«مجلس ایران را نمی‌توان چندان جدی تلقی کرد. هیچ‌یک از نمایندگان، استقلال رأی ندارند، همچنان که انتخابات مجلس هم آزادانه انجام نمی‌شود. اگر اراده‌ی شاه بر تصویب لایحه‌ای قرار گیرد، آن لایحه تصویب می‌شود و اگر شاه مخالف باشد، آن لایحه از دستور کار خارج خواهد شد.
فقط موقعی که شاه موضعی بی‌طرفانه دارد، بحث‌های بی‌هدف فراوانی در مجلس در می‌گیرد.»

کتاب "تاریخ مدرن ایران" نویسنده: یرواند آبراهامیان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 1:23  توسط میثم | 
حالا باید کوهی، بیایانی، گوشه ای را یافت تا فهرست ناتوانی هایت را فریاد بزنی...

آنجا که گس می شوی تلخِ تلخ...انگار که خرمالوی نارس توی صورتت خورده باشد!

آنجا که مجبور نیستی خنده احمقانه اطرافیانت را با تهوع پاسخ گویی و حقیقت را به 

شعور مخاطبت بکوبی!

راستی کدام احمقی بود که می گفت آدمها آرام...آرام...پیر می شوند؟


* عکس از علی مرشدلو


پشتِ خواب هر پروانه‌ای 
عنکبوتِ پاپوش‌دوزِ دروغگويی 
پنهان است 
که در تبانیِ خود با تاريکی 
تنها به غارتِ پاييزی‌ترين پيله‌ها می‌انديشد. 
سید علی صالحی

پ.ن.3: ایستادن کسی که زمینش زده اند، از کسی که به زور سرپایش نگه داشته اند زیباتر است!

پ.ن.2: عروسکهای باربی از فروشگاه های کشور جمع ...نرخ دلار به 1800 ...تهران رکورد آلودگی هوا ...سه هزار میلیارد تومان...هفت درصد تهرانی ها سرطان ریه...

پ.ن.1: آقایان با گرگ دنبه می خورند و با چوپان گریه می کنند...   


 و حقیقت هیچگاه اکران نمی شود...

فلوتت را بزن پسر!

..

.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:7  توسط میثم | 

و من از غمگین ترین پاییز این حوالی می نویسم

از آغاز زوال طبیعت 
از ازدحام دلتنگی 
در خیابان های طولانی و بی خط کشی

از یک رنگی و سادگی تنهایی 

تنهایی
تنهایی
تنهایی

و تنهایی مگر چیست جز همین شعر ها ؟
...
تنهایی 
معنای دوم واژه هاست که کسی آن را نمی داند
یا چراغ برق سوخته ی ته کوچه است
در تاریکیِ مطلق شب

تنهایی همین خود منم
که این شب ها 
در سکوت قدم زدن های شبانه ام زیر آسمان 
ماه هم تکلیفم را روشن نمی کند...

شعر از حسین کاظمیان


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 19:26  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بين من و دنيا شيشه‌اي است! نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه بي‌آنكه بشكند.
نادر ابراهیمی

نوشته های پیشین
آبان 1392
شهریور 1392
آذر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آبان 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
پیوندها
انجمن کوهنوردی دانشگاه امیرکبیر
نوپتسه (احسان)
ولاش (سینا)
لاک پشت پیر (مهدی)
دالان پر (فاروق)
تار و پود (مژگان)
کوهنوشت (حسین)
دیار الوند (علی)
برج سینا (احسان)
گرین مونت (امین)
لحظه ها و همیشه (محمد حسین)
کوهستان (همایون)
همدانیا
قهوه فرانسه (کیوان)
آوای کوه (آرش)
بازتاب (علی)
تفکرات بلند بلند (ممد)
کیانو (عیسی)
کلاهه (محسن)
ساوالانیم (حامد)
پرواز ابدی (امیرحسین)
کلیمانجارو (ابوذر)
آیریکان (سیاوش)
ماگما (فواد)
اورونتس (پدرام)
صخره (عرفان)
زاگرس (اکبر چلوییان)
از شور تا ماهور (علی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Pedro_1.swf Pedro_1